از تبار نخلستان
دفتر اشعار محمد بیدخونی
غروب اشک فشان و خموش خواهم رفت۱ چو ابر توشه ی غربت به دوش خواهم رفت ندیدم از دلتان جز صفای آیینه دلم گرفته شبیه غروب آدینه دلم گرفته هوای بهار می خواهد۲ چو ابر گریه ی دنباله دار می خواهد غبار خاطره ها را به اشک می شویم پس از تو بوی تو را از بهار می جویم شب از فراق تو از دیده آب می گیرم سراغ بوی تو را از گلاب می گیرم۳ ز شهر خاطره ها اشکبار خواهم رفت دلم نهاده در اینجا دچار خواهم رفت چو اشک خاطره ها در نگاه می ماند و در بساط دلم نان آه می ماند تو هم چو من دل آیینه ات چه طوفانیست تو هم چو من به نگاهت غبار حیرانیست بهار می رسد از راه با شکوفه و رنگ تو نیستی و مرا نیست جز همین دل تنگ اگر دوباره نبینم تو را چه کار کنم؟ چگونه این دل غمدیده را مهار کنم؟ چه با شبان جدایی و حال زار کنم؟ چه خاک بر سر دوری و انتظار کنم؟ و بی شراب نگاهت خمار را چه کنم؟ خمار صد شبه ی انتظار را چه کنم؟ تو نیستی و دل من بهانه می گیرد بهانه ی غزل عاشقانه می گیرد تو نیستی که مرا مونس جگر باشی و در مقابل این دیدگان تر باشی چه سخت آه چه سخت است دل بریدن ها! و در هوای جدایی نفس کشیدن ها چه سخت آه چه سخت است بی تو سر کردن! شب سیاه غم ماه را سحر کردن همیشه سهم من از فصل ها خزان بوده ست نصیب من غم هجران دوستان بوده ست ز لحظه های دل انگیز آشنایی ها همیشه مانده برایم غم جدایی ها همیشه سهم من از آب چشم تر بوده ست و مزّهی دهنم پاره جگر بوده ست چه سخت آه چه سخت است اینکه می دانم غریب و خسته و گمگشته راه می مانم به یاد خندهات ای غنچه ژاله میبارم شب فراق ز دیده ستاره می بارم چو ابر از غمت ای دوست آب خواهم شد به یاد خاطره هایت کباب خواهم شد چو ابر از غمت ای جان کبود خواهم شد به یاد خاطره ات رود رود خواهم شد چو ابر پاره جگر از فراق خواهم سوخت به یاد روی تو کنج اتاق خواهم سوخت چو ابر بی تو قراری ندارد این دل من به روی شانه که سر گذارد این دل من چو ابر گمشده بر باد می رود دل من به سوی غمزده آباد می رود دل من غروب اشک فشان و خموش خواهم رفت چو ابر توشه غربت به دوش خواهم رفت عزیز قلب زلیخایی ام خداحافظ یگانه مونس تنهایی ام خداحافظ محمد بیدخونی اسفند ۹۰
۱- "غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت..."/ محمد کاظم کاظمی ۲-" دلم گرفته هوای بهار کرده دلم..."/ سعید بیابانکی ۳-"چون که گل رفت و گلستان شد خراب بوی گل را از چه جوییم از گلاب" مولانا در تخم چشم شیشه ی غم ها شکستنی است وقتی تو نیستی همه ی خنده ها یخیست یخ زیر پای عابر تنها شکستنی است وقتی تو نیستی همه جا سوت و کور و سرد دل در هجوم وحشی سرما شکستنی است وقتی تو باشی ای نفست غنچه باز کن قفل سکوت غمزده ی ما شکستنی است امشب دلم برای نگاهت گرفته است سد قطور فاصله آیا شکستنی است؟ ای مهربان تر از گل و باران کمی نگاه دلهای عاشقان تو اینجا شکستنی است محمد بیدخونی شبی افسرده و دلتنگ و بی نور شبی سردرگریبان برده چون چاه شبی فرسنگ ها از روشنی دور شبی چون من گریزان از هیاهو که تنها با سیاهی آشنا بود شبی حزن آور و سنگین تر از مرگ میان کوه وحشت زا رها بود صدایی ناگهان پیچید در کوه طنین خلوت شب را به هم زد صدا با هق هقی پیوسته آرام فضایی وهم آور را رقم زد صدا نجواگری می کرد با کوه تمام کوه غرق آن صدا بود صدا با خون دل پیوستگی داشت صدا با درد عشقی آشنا بود صدا در کوه می پیچید و می رفت به سمت نخل های دامن کوه طنین هق هق مرد مسافر تبر می زد به نخلستان نستوه به دوش طاقتم سنگینی ای شب چرا مانند من غمگینی ای شب مگر درد تو هم درد جدایی است که بی تابی و بی تسکینی ای شب صدا گیسوی شب را شانه می کرد انار اشک شب را دانه می کرد گهی با شرح بوی موی دلبر شب غم را چو خود دیوانه می کرد سحرآمد مسافر غصه اش را به دوش خود کشید و رفت تا دور مسافر رفت اما ناله اش ماند چو مستی در میان باغ انگور اگر شب رازهایش را بگوید ز نجوای علی تا راز مجنون گمان دارم که تا باقی است دنیا ز هر چشمی بجوشد چشمه ی خون بیا با هم کمی دور از هیاهو به خلوتخانه شب پا گذاریم بیا تنها سخن از دل بگوییم مگر جز این دل خون ما چه داریم؟ محمد بیدخونی کنگان/ بهار۹۰ تنها رها مکن من بی تو یعنی سکوت و زاری و پوسیدن یعنی تمام فاجعه ها یکجا یعنی هزار سال نخوابیدن من بی تو؟ باور مکن که بی تو منی ماند بی تو منی به جای نمی ماند ای میهمان هر شب رویایم من بی تو سخت یکه و تنهایم با من بمان که بیش نیازارد زنجیرهای فاصله پاهایم من بی تو از غصه خاطرات بدی دارم من بی تو در تار و پود خویش گرفتارم. سلام دوستان عزیز و مهربانم از دوستانی که نتوانستم به وبلاگشان سربزنم عذر میخواهم. به علت مشغله کاری و عدم دسترسی آسان به اینترنت این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد. خدا نگهدارتان. نظر شما چیه؟ یا قمر بنی هاشم(ع)، سقای تشنه لب آن طفل که بر گلوی او تیر زدند... بر دست و سر عموی او تیر زدند ای وای بمیرم که عمویش چه کشید آن لحظه که بر سبوی او تیر زدند تا دید که مشک پاره بر خاک افتاد انگار به آبروی او تیر زدند محمد بیدخونی ای دوست مرا چو جانِ شیرینی تو در آتشم آن دمی که غمگینی تو ای آن که درون سینه ام جا داری در مصحف جان سوره ی یاسینی تو محمّد بیدخونی سلام. این اثر را به تقدیم می کنم به منتظران ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. التماس دعا سلام دوستان عزیزم! طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله. چون یکی از زمینه های فعالیتم، خطاطی و هنرهای مرتبط با اونه ، تصمیم گرفتم از این پس آثار خودمو در وبلاگ منتشر کنم تا هم از نظرات شما دوستان عزیزم جهت بهتر شدن کارها بهره ببرم و هم کسانی که به این گونه کارها نیاز دارند بتونند استفاده کنند. ضمناً سفارشات دوستان برای این گونه کارها به صورت رایگان انجام می شود. دعایم کنید. یاعلی. چه طور بود؟ باید پیاده رفت به شهر خیال ها بی منت پریدن و بی جور بال ها باید صعود کرد به اوج نگاه دوست باید خروج کرد علیه روال ها یارم درون پرده و دل محو روی اوست یوسف ندیده ایم بدین خط و خال ها یار و بهار جمله مهیّا نمی شود سخت است داغ سوختن این مجال ها ما آن قبیله ایم که خونش مباح شد در زیر پای مفتیِ آن کور و لال ها هرگز برای گردن باریک ما نبود اسباب افتخار و تکبر، مدال ها در راه پرفراز و نشیب وصال تو دلخور نمی شویم ز قال و مقال ها با سینه ای که گنج محبّت نهان در اوست حسرت نمی بریم به مال و منال ها محمّد بیدخونی بی تو بختم دود اندود است و حالم درهم است روی برگ خاطراتم قطره های شبنم است گریه هم دیگر نمی خواهد که آرامم کند در هجوم بی وفایی، دوستی ها مبهم است هر بهار آمد ز باغ و کوچه ی ما رد نشد عندلیبان غزلخوان را چه کاری با غم است شور و شوقی نیست وقتی نیستی ای مهربان سینه ی بی کینه ام بی تو سرای ماتم است روی ماهت تا به کی پنهان بماند، جلوه کن بی تو در سیاره ی ما مهربانی ها کم است خرّم آن روزی که می آیی و یک لبخند تو بر تمام زخم های کهنه ی ما مرهم است محمد بیدخونی ناتوان بودم، جوان گشتم ز بوی موی تو عهد بستم نگسلم از حلقه ی گیسوی تو قامت صبرم کمان شد آن شب قدری که دل آیه های ابتلا را دید در ابروی تو آه از آهی که بر آیینه ی دل نقش بست تا که در آیینه دیدم قامت نیکوی تو گرچه از اشک روانم آبرو دارم ولی چشم بینایی نمانده تا ببینم روی تو پیک اشکی با نسیمی می فرستم سوی تو دارم امیدی که آرد دامنی از بوی تو محمّد بیدخونی باید از مهر و وفا آغاز کرد زندگی را با صفا آغاز کرد زندگی را رنگی از احساس زد طرحی از گلبوته های یاس زد
می توان با یاد او پرواز کرد می توان قفل قفس را باز کرد می توان از آسمان ها هم گذشت می توان از کهکشان ها هم گذشت می توان نادیده ها را لمس کرد با تمامِ دل خدا را لمس کرد ای خدا ای خالقِ پروانه ها خالقِ گلبوته ها ریحانه ها ای خدا ای خالقِ لبخندها خالقِ احساس ها پیوندها یاد تو از هر عسل شیرین تر است نام زیبایت کلیدِ هر در است بلبلان تکرارِ نامت می کنند با زبان خود سلامت می کنند غنچه ها وا می شوند از شوق تو دانه ها پا می شوند از شوق تو تا نسیم یاد بر گل می وزد، بوی گل بر بالِ بلبل می وزد نوگلان مستِ نسیمت می شوند بلبلان مستِ شمیمت می شوند بلبل و گل، هر دو در آغوش هم نغمه خوانِ نام تو در گوش هم بلبل از بوی گلِ روی تو مست، گل هم از آوازِ نیکوی تو مست ای خوشا، مستانه در بستان عشق بوسه ای جانانه بر دستان عشق محمّد بیدخونی به من نگاه کن آقا که از تو بنویسم دوباره می شود آیا که از تو بنویسم؟ ز هر چه جز تو نوشتم دلم نشد آرام به من اجازه بده تا که از تو بنویسم به شوق دیدن تو جمکران صفا دارد همیشه می روم آنجا که از تو بنویسم بیا که حوصله ی دل ز غصه ها سررفت ز غصه شکوه کنم یا که از تو بنویسم؟ چقدر سوی خدا با نیاز وا کردم دو دست خیس تمنّا که از تو بنویسم خدا چو دید به رخسار من مرکّب اشک عطا نمود قلم را که از تو بنویسم به سوز ناله ی مادر میان آتش و در به حق غربت بابا که از تو بنویسم محمد بیدخونی من شاعرم و نگاه را می فهمم نمناکی بغض و آه را می فهمم با دیدن رنگ غم به خود می لرزم حس دل بی پناه را می فهمم شب ها به خیال روی او می خوابم شیرینی این گناه را می فهمم لبخند قشنگ او چه طعمی دارد! آن مزه ی دلبخواه را می فهمم وقتی که به رخ نقاب می آویزد معنای شب سیاه را می فهمم وقتی که کنار می زند گیسو را راز سحر و پگاه را می فهمم ای نور خدا تو هادیم باش که من عمق خطرات راه را می فهمم محمد بیدخونی 24 خرداد89 تو پای دلم را به عشقت کشاندی به دامم کشیدی، به داغم نشاندی ز عالم بریدم، چو روی تو دیدم تو اما پریدی، کنارم نماندی من آن شمع سوگم که تو در سر من چو آتش نشستی و اشکم چکاندی تو آسان دلم را ربودی و حتی نگاهم نکردی، زپیشت براندی تو از من چه دیدی، چه از من شنیدی که پیک غمت را به سویم دواندی کجایی تو حالا، ببینی دلم را دلی که شکستی، به خونش نشاندی محمد بیدخونی خرداد 89 ای آینه تصویر نکن چشم ترم را کـم جار بـزن داغ نـهان جگرم را آیینه دمی سنگ صبور دل من باش در پـرده نـگـه دار غـم پـرده درم را می سوختی ای کاش مرا غم که شبی ، باد از روی زمــین پـاک نمـــاید اثــرم را هرگز نشود پاک دل از خون و رخ از اشک ایـن گـونـه نوشـتـند قـضا و قـدرم را یک روز مرا باغی و برگ و ثمری بود در شـعـله کـشیـدند بـهار و ثمرم را در باغ مرا بال و پری بود ولی حیف در دام کشـیدند و شکستند پـرم را جز غم که قرار است در این خانه بماند خـلـوت بـنمایـیـد همـه دور و برم را محمد بیدخونی بـاغ خرمـاها و لیموهـایمان از بین رفت سیل آه آمـد هیاهـوهایمان از بین رفت بادی از مغـرب زمین آمـد هـوا تغییر کرد تاب گیسوهای بـانـوهایمان از بین رفت ضـامن حفـظ حقـوق ما خودش صیاد بود تا ضـمانـت کرد آهـوهـایمان از بین رفت وقت رزمایش جوانهامان چو گل پرپر شدند وقت پـیـرایش شد ابـروهایمان از بین رفت عاشقان گفتند تا کی جور لیلی ها کشیم زیـر بـار عـشـق زانـوهـایــمان از بیـن رفـت بس که لالایی شیطان گوش ها را خواب کرد تــرس از آسیــب لـولـوهـایـمـان از بیـن رفـت بوته های عصمت و شرم و حیای مشرقی در نـگـاه تیــــز پــرروهـایـمـان از بـیـن رفـت بــاغ جنــت زیـر پـای مـادران نـابـود شد حـرمـت بـابـا و خالوهایمان از بین رفت محمد بیدخونی ۲۴اردیبهشت ۸۹ سـاحـل سیـلی خـورِ موجم ولی آزاده ام دل بـه رؤیــای مـحبـت هــای دریــا داده ام نـاخـدای مـهـربـان! آهـسـتـه بـا دریـا بــگـو تا همیشه تر کند احساس پاک و ساده ام نخل سبزم، ریشه در خاک عطش دارد دلم اشــک گـــرم آفتـــــابم، ابـــر دریـــــازاده ام جــامه ام از جنــس باران، سـرپناهم آفتـاب در جـوار نخــل هــای سـرفــراز استــاده ام عــشق بر جـان و دلم فرمانـروایی می کند هـر چـه شاه ملک دل فرمان دهد آماده ام محمد بیدخونی ۱۶ اردیبهشت ۸۹ شهادت جان سوز بانوی یاس ها و احساس ها فاطمه ی زهرا(سلام الله علیها) را به همه دوستان مهربانم تسلیت می گویم. اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها سکوتم می کشد امشب مرا سمت غزلخوانی چه پنهان از شما، می گریم اما نرم و پنهانی دلم خوش بود با حرفی که می گفتی که می آیی ولی کی؟ مُردم از دوری، دلم تنگ است می دانی؟ دلم تنگ است ای محبوب من ای بهترین من بیا دیگر مرا راحت کن از این نابسامانی بیا ای عادت دیرینه ام ای حس خوب من بیا ای نور، ای رؤیای دور از هر پریشانی بیا ای بوی ابراهیمی ات آبستن گل ها که از داغ غمت خاکستری ماند از نیستانی ... دلم می خواست برگردی، بیا دل از نفس افتاد دلم می خواست پیشت باشم این ساعات پایانی محمد بیدخونی ۲ اردیبهشت ۸۹ ................................................................................................................ نقاشیخط(آتش در نیستان) اثر: استاد عارف براتی سخن بگو که دلم ذره ذره آب شود دمی بخند که بنیان غم خراب شود به آن طراوت بکری که در رگت جاریست گل از حیای رخت غرق در گلاب شود هنوز مثل همیشه امیدوارم که به من نگاه کنی تا دلم مجاب شود پر از ترانه دردم مبین که خاموشم نخواستم غم پنهانی ام کتاب شود مصائبی که دل من ز دوری تو کشید اگر به سنگ نویسم دلش کباب شود همیشه از تو سرودن برای من سخت است نشد دوباره که این دلسروده، ناب شود فقط اجازه بده تا که عاشقت باشم که از محبت تو، ذره، آفتاب شود بیدخونی 23 فروردین یه خبر خوش به نظرم بگم بهتره. بابا شدم. خدا یه پسر بهمون داد. دوستت دارم خدا ۲۰فروردین ............................................................................................. اگر روزی شدم مجنون، تو با من مهربانی کن دلم نشکن دمی بنشین و با من هم زبانی کن اگر روزی شدم مجنون، مکن از خاطرم بیرون اگر خون شد دلم از غم، تو با من شادمانی کن که من با یاد تو عمریست مظلومانه می سوزم بیا و یک گذر بر سینه ی آتشفشانی کن شکستی شیشه ی دل را به سنگ تیز بی مهری نمی نالم ولی ترس از بلای آسمانی کن سلوک عاشقان مقبول عقل مصلحت بین نیست اگر پر را به آتش می زنی ای دل، نهانی کن اگر نامهربانی کرد یار آتش اندامت تو چون پروانه در آغوش گرمش جان فشانی کن محمد بیدخونی بهار ۸۹ به بالینم بیا ای ماه روی ماه پیشانی بنه لب بر لبم تا سر کشم جام مسلمانی به صورت شهد نابی، گلبری، سیمین تنی، ماهی ولی در سیرتی چون شیره ی لیموی عمانی به بستانی گذر کردم، بهاران بود و دل خرم به گرد مه وشان در طوف دیدم عشقبازانی یکی را گفتم ای مه رو، بهاران را چه سان بینی؟ گلی کند و به دستم داد و گفت آن سان که می دانی زبانم خشک شد در کام از بس شعر تر خواندم دلم لک زد برای تکه ای آلوی برغانی چو فیلم یاد هندستان کند از قزوه می خوانم غزل هایی لطیف و تازه با مضمون انسانی الا ای آنکه خواندی شعر را، ها، با خودت هستم به وبلاگت نمی آیم اگر ما را نلینکانی محمد بیدخونی ۲۶ اسفند ای حضور مهربونت، تو شبای سرد بی جون مثه بارون که بباره، به گل خشک تو گلدون تو تموم هستی من، تو طلوع بی زوالی تو تموم آرزوهام، تو فراتر از خیالی نمی خوام این دل خسته، به نبودنت بسازه نمی خوام ندیدنت واسم بشه عادت تازه بیا مهربونیتو روشنی خونه ی دل کن بیا با دستای خنده، غصه هامو زیر گل کن تموم دلخوشی من، به اینه که تو رو دارم واسه من باعث افتخاره اسمتو بیارم محمد بیدخونی ۲۴ اسفند عید نوروز مبارک
اینجا، غروب، وقت تماشا جز یاد روی ماه تو، حاشا دل در پی نگاه دگر باشد من هر چند در مقام فنایت نسوختم یا چشم در نگاه زلالت ندوختم اما، شبیه فرهاد در بیستون غربت بر ریشه های خسته ی خود تیشه می زنم اینک طبق طبق خروارهای ثانیه بر دوش خسته ام آوار می شوند. بیدخونی ۱۸ اسفند۸۸ ای ظهور ناگهانت مثل باران در بهار من کویرم، تشنه ی آبم بیا بر من ببار دیگر این بی تو سرودن ها عذابم می دهد آه غربت می کند آیینه را غرق غبار کاش با نوروز برگردی و این باغ اسیر با گل روی تو آسوده شود از هر چه خار ای عزیز دل اگر برگشتی از راه دراز شاخه ای نرگس برایم از گلستانت بیار من همین یک قطره شعرم را نثارت می کنم تا بباری بر کویرم مثل باران در بهار بیدخونی ۱۰ اسفند ۸۸ باز آی تا بیاید، دلهایمان به سامان ای از نسیم خوش تر در کام لاله زاران ما با تو سرخوشانیم، چون بلبلان به بستان بی مهر تو خزانیم، سردیم و برگریزان یک روزن از خیالت بر روی ما گشودی کردی اسیر مویت دلهای بی قراران ای کوثر نگاهت، تفسیر سوره ی قدر ای گیسوی سیاهت، تعبیر خواب هجران دلخسته ایم ای جان، در حق ما پدر باش هرچند ما نبودیم، جز بار شانه هاتان محمد بیدخونی - بهمن۸۸ آقا كبوتران حرم را نگاه كن هم يك نظر به زاغچه ي روسياه كن بالم شكسته است به نزد تو آمدم اي مرد مهربان تو مرا روبه راه كن هرچند روسياه ترين زائر توام آقا به روسياه ترين ها نگاه كن دل گفت گرچه چهره ي تو زشت و تيره است اينجا بيا دمي و تماشاي ماه كن بي بال و زخم خورده به سوي تو آمده ام بالي عطا نما و مرا سر به راه كن بیدخونی ۲۶ بهمن
ای نرمی احساس، معنای زلالی
دارد دل تنگم، با یاد تو هر شب
بر طاقچه ی ذهن، تصویر خیالی
از سردی آهم، لبخند تو رمزی
از روز سیاهم، موی تو مثالی
رفتی و نمانده ست، جز خاطره هایت
می بویم از آن روز، هر شب گل قالی
نزد دل تنگم، هر روز و شبی هست
از دوریت ای دوست، اندازه ی سالی
در جان و دل من، در کلبه ی تنگم
هم یاد تو باقی، هم جای تو خالی




سلام دوستان عزیزم
. ![]()
![]()
.و دوستتون دارم همسر مهربان![]()
و پسر گلم![]()
![]()
| Design By : shotSkin.com |


